تبليغاتX
زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت

زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت

.......اکسیر عشق در مسم افتاد و زر شدم

 با تو رفتم ٬

بی تو باز آمدم ٬

از سر كوی او ٬‌

دل ديوانه

پنهان كردم

در خاكستر غم ٬

آن همه آرزو ٬

دل ديوانه

چه بگويم با من ای دل چه ها كردی ٬‌

تو مرا با عشق او آشنا كردی

پس از اين زاری مكن ٬‌

هوس ياری مكن ٬

تو ای ناكام ٬

دل ديوانه

با غم ديرينه ام ٬

به مزار سينه ام

بخواب آرام ...

          دل ديوانه

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 10:12 بعد از ظهر  توسط یاسر محبتی  | 

دلم گرفته

+ نوشته شده در  جمعه دهم آذر 1385ساعت 8:54 بعد از ظهر  توسط یاسر محبتی  | 

 

اگر گشتم من امشب مطرب عشق نوازم ساز خود را در تب عشق به گوش عالمي از دل رسانم تمام عقده ها را از لب عشق به پهناي وجود آسمانها بنالم از سكوت كوكب عشق بسوزم شعله گردم خاك گردم زخاكم سرمه ها در غالب عشق اگر زائر شدي اندر شب عشق ببيني اشك را چون مركب عشق اميدم بوده هر دم سر گشايد به نجواي ”سيا“ اندر شب عشق

 

 

         در شهري به نام زندگي رودي جاريست به نام (محبت)

                                          اين رود به آبراهي جاريسست به نام (دوستي)

                اين آبراهه به آبگيري جاريست به نام (عشق)

                                                                 اين آبگير به حوضچه اي جاريست به نام (وفا)

                                                      و تمامي اينها به منجلابي جاريست به نام (جدايي) 

 

 

                          موقعي كه ميخواستمت ميترسيدم نگات كنم موقعي كه نگات كردم

                                       ترسيدم باهات حرف بزنم موقعي كه باهات حرف زدم

                                                   ترسيدم نازت كنم موقعي كه نازت كردم

                                                                   ترسيدم عاشقت بشم حالا كه عاشقت شدم

                                                                                       ميترسم از دستت بدم

 

 

 

                           اگه كسي ديونه ات بود، عاشقش باش.

                                  اگه عاشقت بود، دوستش داشته باش.

                                         اگه دوستت داشت، بهش علاقه نشون بده.

                                                  اگه بهت علاقه نشون داد فقط يك لبخند بزن

 

 

              

  دلم شكست كسي صدايش را نشنيد آري...دل مرد چه بي صدا مي شكند...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مرداد 1385ساعت 0:40 قبل از ظهر  توسط یاسر محبتی  | 

به ديدارم بيا هر شب در اين تنهاْيي تنها و خدا مانند دلم تنگ است . بيا اي روشن اي روشن تر از لبخند . شبم را روز كن در زير سرپوش سياهيها . دلم تنگ است

اشک در چشم تو لرزید بر عرش تو خندید یادم آمد که دگر از تو جوابی نشنیدم پای در دامن اندوه کشیدم دگر از تو جوابی نشنیدم ، نرمیدم ، نگسستمرفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبرهم نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه

 اهوی من به چشمه بیا! اب تشنه است برگ و درخت و بیشه و مهتاب تشنه است اهوی من! بیا که به شوق حضور تو چشمان عشوه دیده اداب تشنه است موسیقی حضور تو تاخیر کرده است اواز و ساز و پنجه و مضراب تشنه است ارام میوزی ز نگاهت مشخص است چشم خمار تو به کمی خواب تشنه است سیراب شو ای ملاحت کامل!که روح من تنها به اهوی من به چشمه بیا! اب تشنه است برگ و درخت و بیشه و مهتاب تشنه است اهوی من! بیا که به شوق حضور تو چشمان عشوه دیده اداب تشنه است موسیقی حضور تو تاخیر کرده است

دوباره دل هوای با تو بودن کرده نگو این دل دوریه عشقتو باور کرده دل من خسته از این دست به دعاها بردن همه ارزوهام با رفتن تو مردن واسه پیدا کردنت تن به دل صحرا می دم اخه تو رنگ چشات هیبت دنیا رو دیدم توی هفتا اسمون تو تک ستاره مو چشماتو به دنیا نمی دم حالا من یه ارزو دارم تو سینه که دوباره چشم من تورو ببینه

ميدوني سخت ترين روز چه روزيه ؟؟؟ روزي که قلبهايي که در کنار هم براي هم مي تپيدن از هم جدا بشن .دلهايي که محرم هم بودن محرم دل کس ديگري بشن

اما با اين همه، تقصير من نبود ....با اينهمه اميد قبولي در امتحان ساده تو رد شدم اصلا نه تو ، نه من تقصير هيچکس نيست از خوبي تو بود که من بد شدم

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مرداد 1385ساعت 0:39 قبل از ظهر  توسط یاسر محبتی  | 

 

سرزمين بي شعر ،‌ سرزمين بي احساس ، ‌ سرزمين خاموش ، سرزمين غم ، درياي پر تلاطم خشم ، صداي سنگين ماهي ها ،‌ صدفهاي مرده ، فرياد پريان ، پچ پچ جلبكها ، تنهايي ستارگان دريايي ،‌ و زندگي يكنواخت هر روز ……

اهل دردم از نژاد این اهالی نیستم خانه زاد آتشم اما سفالی نیستم تشنه وخشک واتشناکم ولی از چشم خویش اشک می بارم اسیر خشکسالی نیستم زندگی را مثل ماهی نذر دریا کرده ام شرمسار برکه های خشک و خالی نیستم رام و آرامم میان شورش تشویش ها بی نصیب از لذت آشفته حالی نیستم گم شدم در نقش زیبایی که چشمان تو داشت یاریم کن آشنای این حوالی نیستم

ماه رویان زمین رحم ندارد دلشان باید از جان گذرد انکه شود عاشقشان انزمانی که سرشتند زگل پیکرشان سنگی اندر گلشان بود که شد ان دلشان

زندگی دفتری از خاطره هاست خاطراتی شیرین ، خاطراتی تلخ ، خاطراتی مغشوش به چنین رهگذری آمده ایم گذری دنیا نام که ز نامش پیداست مایه پستی هاست ما ز اقلیم ازل ناشناخته بدین دیر خراب آمده ایم

هر كجا محرم شدي دست از خيانت بازدار اي بسا كه محرم با يك نقطه مجرم مي شود

آنقدر بوسیدمش تا خسته شد خسته از بوسیدن پیوسته شد خواست تا لب بر شکایت وا کند لب نهادم بر لبش تا بسته شد

بمن گفت : بيا ! بمن گفت: بمان ! بمن گفت: بخند ! بمن گفت: بمير !!!! آمدم ، ماندم ، خنديدم ، مُردم

 

 

.كاش ميشد اشك را تهديد كرد ، مدت لبخند را تمديد كرد كاش ميشد در ميان لحظه ها ، لحظه‌ی ديدار را نزديك كرد زندگی زيباست ، نه در رويا... بوسه زيباست ، نه برای هوس ... پرنده زيباست ، نه برای قفس ... دوست داشتن زيباست ، نه برای لمس كردن ، برای حس كردن ... آری دوست داشتن زيباست ، نه برای لمس كردن ... بلكه برای حس كردن

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مرداد 1385ساعت 0:35 قبل از ظهر  توسط یاسر محبتی  | 

حدیث عشق

قصه ی آن دختر را می دانی ؟


که از خودش تنفر داشت

که از تمام دنیا تنفر داشت

و فقط یکنفر را دوست داشت

دلداده اش را

و با او چنین گفته بود

« اگر روزی قادر به دیدن باشم

حتی اگر فقط برای یک لحظه بتوانم دنیا را

ببینم

عروس حجله گاه تو خواهم شد »

***

و چنین شد که آمد آن روزی که یک نفر پیدا شد

که حاضر شود چشمهای خودش را به دختر نابینا

بدهد

و دختر آسمان را دید و زمین را

رودخانه ها و درختها را

آدمیان و پرنده ها را

و نفرت از روانش رخت بر بست

***

دلداده به دیدنش آمد

و یاد آورد وعده دیرینش شد :

« بیا و با من عروسی کن

ببین که سالهای سال منتظرت مانده ام »

***

دختر برخود بلرزید

و به زمزمه با خود گفت :

« این چه بخت شومی است که مرا رها نمی کند ؟ »

دلداده اش هم نا بینا بود

و دختر قاطعانه جواب داد:

قادر به همسری با او نیست

***

دلداده رو به دیگر سو کرد

که دختر اشکهایش را نبیند

و در حالی که از او دور می شد

هق هق کنان گفت

« پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشی »

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم تیر 1385ساعت 1:12 قبل از ظهر  توسط یاسر محبتی  | 

دوست دارم دیوونه

گفت : می خوام برات یه یادگاری بنویسم .

گفتم:کجا ؟

گفت : رو قلبت .

گفتم مگه می تونی ؟

گفت : آره سخت نیست ، آسونه.

گفتم باشه .بنویس تا همیشه یادگاری بمونه.

یه خنجر برداشت .

گفتم این چیه ؟

گفت :ایسسسسس.

ساکت شدم .

گفتم : بنویس دیگه ، چرا معطلی .

خنجرو برداشت و با تیزی خنجر نوشت .

دوست دارم دیوونه.

 
اون رفته ، خیلی وقته ، کجا ؟ نمی دونم .

اما هنوز زخم خنجرش یادگاری رو قلبم مونده.

دوست دارم دیوونه

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم تیر 1385ساعت 1:10 قبل از ظهر  توسط یاسر محبتی  | 

من وتو

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم اسفند 1384ساعت 1:7 بعد از ظهر  توسط یاسر محبتی  |